
تجربههای روزانه کافینت دانش – قسمت اول
هر روز که در کافینت دانش کرکره را بالا میکشم، میدانم قرار است با مجموعهای از اتفاقات عجیب، خندهدار، استرسزا و گاهی حتی الهامبخش روبهرو شوم. کافینت مثل یک تقاطع شلوغ است: دانشجو، کارمند، بازنشسته، کارآموز، و حتی کسانی که برای اولین بار پشت کامپیوتر مینشینند… همه از اینجا میگذرند و هر کدام داستانی دارند.
۱. صبح با «رمز یادم نیست!» شروع میشود
اولین مراجعهکننده معمولاً کسی است که میگوید:
رمزمو یادم نیست، میشه بازیابیش کنید؟
سامانه هرکدام یک روش دارد:
یکی پیامک میخواهد
یکی ایمیل
آن یکی سوال امنیتی دارد که خودش هم جوابش را فراموش کرده!
ولی بالاخره بعد از چند دقیقه تلاش، وارد حساب میشود و با خوشحالی میگوید:
نمیدونی چقد کارم لنگ همین بود
همین یک جمله، خستگی صبح را در میآورد.
۲. دانشجویی که دقیقه ۹۰ فایل پایاننامه میآورد
یکی از هیجانانگیزترین لحظهها:
دانشجویی با چهرهای هراسان وارد میشود:
لطفاً همین الان برام پرینت بگیرین، ده دقیقه دیگه باید تحویل بدم
فایل را باز میکنیم…
فونتها جابهجا، عکسها بیرون زده، شمارهگذاری فصلها قاطی!
با یک عملیات نجات سریع:
اصلاح فرمت → تبدیل به PDF → پرینت → سیمی کردن
در نهایت با خنده میگوید:
اگه شما نبودید امروز دفاع نمیکردم
حس یک قهرمان تکنولوژی بودن واقعاً لذتبخش است.
۳. مراجعهکنندههایی که فقط برای صحبت میآیند
گاهی بعضیها فقط برای چاپ یا اسکن نمیآیند؛
مینشینند، یک چای میگیرند، و شروع میکنند به حرف زدن:
این اینترنتا دیگه به آدم رحم نمیکنه.»
زمان ما همهچیز کاغذی بود، اینقدر راحت هم خراب نمیشد.
پسرم خارج از کشوره، برام ویدئوکال راه بنداز
کافینت فقط یک محل کار نیست؛
گاهی تبدیل میشود به یک اتاق کوچک برای گپ زدن و شنیدن داستانهای زندگی دیگران.
۴. وقتی مشتریها عجله دارند، پرینتر لج میکند
قانون نانوشته کافینت:
هر وقت عجله هست، پرینتر گیر میدهد
یا جوهر ناگهان کم میشود،
یا یک کاغذ لای چاپگر گیر میکند،
یا دستگاه میگوید: *“Error Unknown”*،
که از اسمش پیداست خودش هم نمیداند مشکلش چیست!
ولی خب… با چند فوت و فن مخصوص کافینتیها، بالاخره راه میافتد.
۵. تماسهایی که هیچوقت فراموش نمیشوند
مثلاً:
«سلام… میشه از پشت گوشی برام ثبتنام کنین؟ من الان تو اتوبوسم
۶. آخر شب، سکوت و حس رضایت
وقتی شب میشود و کافینت خلوت، مینشینم پشت میز، کامپیوترها را خاموش میکنم و به روزی که گذشت فکر میکنم.
دهها نفر آمدهاند و رفتهاند؛
هر کدام مشکلی داشتند، کاری پیش بردند، چیزی یاد گرفتند یا لبخندی زدند.
کافینت شاید کوچک باشد،
اما هر روز از آن صدها کار کوچک و بزرگ عبور میکند…
و همین، کارش را زیبا میکند.
